X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1387
برای تو می نویسم

 

برای تو می نویسم

برای تو که ناباورانه در سایه روشن لحظه های عشق و تردید ناباورانه گم گشتی.

 چه زلال و شفاف بودی وقتی سوگند  عشق می خوردی و چه صادفانه بروی سوگند های دروغین لبخند می زدی.زیبا بودی زمانی که خود را به دست های امن دوست داشتن می سپردی . پرنده پندارت تا دشتهای دور دست دوستی پر می کشید و هوای تازه ان را استنشاق می کرد.چه سرمست بودی چون هر بامداد با کلام  او چشم  گشوده و با پیام او به خواب می رفتی.زندگی شوری داشت در اسما ن ابری نبود ماهتابش نقره گون بود و افتابش ززین.

 اما امروز روز دیگری است ............

هیچ طوفانی در نگرفت هیچ کس خبر بدی نداد زمان همان زمان بود و مکان همان مکان فقط

مرغان صداقت بال و پر ریختند .سوگند ها رنگ خود را باختند هوای تازه دوستی مسموم نفس های ناپاک شد افتاب بی رنگ و ماهتاب تیره گون شد و قلبت اماج تیر بدی ها  گشت. همین و بس .و هیچکس ندانست چرا؟

باران می بارد به پهنای همه زمین و اسمان اما کدامین باران میتواند اتش دل تو را خاموش کند؟

کدامین دست می تواند نوازشگر روح پریشان تو باشد و کدامین کلام ارام بخش قلب شکسته ات.

برای تو می نویسم ...........که صبورانه تلخی نامردمی ها را فرو می بری .

هنوز باران می بارد . اتش درونت کی به خاکستر می نشیند؟

راهی شو نازنین که باید ازدشتهای سرسبز مهربانی به بیابانهای نامانوس و نا خواستنی نقل مکان کنی.راهی شو اینجا دیگر کسی برایت اواز مهربانی نمی خواند هیچ کس نام تو را بر لب نمی راند .به تنهایی خود خو کن.        

 باید از این برزخ بگذری .مگذار که این برزخ خانه ابدی تو باشد .

بیابان را در نور سینه شب را بشکاف خیر مقدم خقاشان را پاسخ مده در تاریکی راه با کسی سخن مگو که ساکنین این بیابان را دلی در سینه نیست اهسته و ارام عبور کن شاید که انطرف دورترها ستاره ای راهبان تو گردد. .شاید که انطرفها صنوبری نام تو را بداند و به لب بخواند.

باران اشک را از صورت بزدا چمدان خاطرات را بربند بندها را ازپا بگشا.

 حالیا برخیز نگو که خسته ای نگو که دیر است . 

راهی شو.

 

 

 

 

 

 .